بی سرزمین تر از باد

هر شب بدون تو یلدای من است ... طولانی ترین شب سال !

دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۸

هوا نسبتا سرد شده پنجره ی اتاق رو باز کردم و خودم رو چپوندم زیر پتو !!

هیچ کس خونه نیست و من تنهام تنهای تنها ....  چشمامو میبندم، شاید بخوابم، شاید تموم شه این شب لعنتی. بابا چالوسه مامان و آناهیتا رفتن قم برای مراسم ختم قرار بود شب برگردن اما نشده و موندنی شدن فردا قراره برگردن. مامان دقیقا ۹ بار زنگ زده و در نهایت برای این که خیالش راحت بشه گفتم به مامان زهرا (مادر بزرگم ) زنگ میزنم که بیاد پیشم بمونه اما زنگ نزدم. امشب مامان زهرا مهمون داره آخه  شب یلداست امشب . چه یلدایی؟! غوغاترین یلدای عمرم گنگ ترین دیوانه کننده ترین و تنها ترین . خیلی مسخرست ولی یه لحظه با خودم فکر میکنم حالا چرا من باید تو طولانی ترین شب سال تنها باشم ؟ طبق معمول ساعت ندارم دنبال گوشی میگردم ساعت ۲۱:۰۵ یعنی حالا حالا ها خبری از طلوع نیست مدتهاست سراغی از تلویزیون نگرفتم شبکه های بیگانه ی !! همسایه هم همین طور ! گهگاهی وقتی از اتاق بیرون میومدم چشمم میفتاد به تلویزیون و این ینی باز امیدی هست !!

یاد یلدای پارسال می افتم :

اون شب همه خونه ی ما دعوت بودن منم که میدونی از جمع های فامیلی بدم میاد نه متنفرم اصلا ! صدای حرف زدن و بلند بلند خندیدن و شکستن تخمه و گاهی به هم خوردن کارد و چنگال و پیش دستی روی مغزم خراش مینداخت ، ظهر که از مدرسه برگشتم میس کالتو دیدم و بعدش هر چه قدر زنگ زدم جواب ندادی ! کلافه بودم از اون همه همهمه و شلوغی مثلا کنکور داشتم من ! اومدم توی اتاقم و دوباره شماره رو گرفتم و این دفعه جواب دادی یادته چه قدر کولی بازی درآوردم پشت تلفن ؟ و تو در کمال آرامش گفتی که تلفنت توی جیب اون شلوار جین آبی روشنه جا مونده و تو امشب با دوستات قرار بوده بری بیرون و اون شلوار جین سورمه ایه رو پوشیدی ! بعدشم که حتما یادته ؟ حدودا یک ساعت حرف زدیم البته  این شارژ بی معرفت و وقت نشناس من بود که تموم شد  و کلاممون نا تموم موند ! بعدش تو اس ام اس زدی : یلدا یعنی یادمان باشد عمر آنقدر کوتاه است که یک لحظه با هم بودن را باید جشن گرفت اسم رمزم زیر اس ام اس نوشته بودی یادت که نرفته اسم رمز ساخته بودیم برای خودمون تا هر وقت با هر خطی غیر از خط خودمون اس ام اس زدیم اسم رمزم بنویسیم که مثلا من بفهمم تویی و برعکس ! یا زمانی که پشت تلفن نمیتونیم حرف بزنیم اسم رمزو بگیم الان که فکر میکنم میبینم چه قدر کودکانه زندگی کردن شیرینه !  چه قدر آروم بودم بعد از تلفن جالبه توی این مدت هیچکس نیمد در بزنه و سراغمو بگیره دوباره صدای حرف و خنده و شکستن تخمه و ... ولی این بار من کلافه نشدم صداشون دیگه روی مغزم خراش نمیکشید و من فکر میکردم که تو چقدر تو زندگی من نقش داری و خودت نمیدونی( حتی گاهی خودم !!)

به ساعت نگاه میکنم ۲۱:۴۰ یاد هدیه ی پارسالت می افتم که درست تو روز تولد مسیح بهم دادی خودمم نمیدونم چرا ؟  در کشو رو باز میکنم و درش میارم یه کلاه بابا نوئل با یه عروسک بابا نوئل بزرگ که نصف بیشتر کشو رو اشغال کرده ! چقدر دوسشون داشتم، چقدر شوکه شده بودم، تا حالا بی مناسبت هدیه نگرفته بودم چه قدر اون روز خندیدیم یادته چقدر سردم بود و چقدر با اون کاپشن گشادی که تو دادی بپوشم قیافم مسخره شده بود من عجیب سردم بود نمیدونم چرا ! و با هم شرط بستیم سر این که من همون جا وسط خیابون دو تا بستی سنتی یا میوه ای بخورم !! یادته با همون کاپشن رفتیم تو بستنی فروشی دو تا بستنی میوه ای خریدیم یادته منو چه جوری نگاه میکردن همه با اون کاپشن گشاد مسخره !! و یادته تو ماشین صدای سیاوش : برقرار باشی و سبز گل من تازه بمون.... در حالی که من احساس میکردم تمام بدنم از سرما بی حس شده وادارم کردی بستنی رو تا آخر بخورم و بعدش تقریبا بی هوش شدم و شرط رو باختم ! نمیدونم چرا این خاطره ها از جلوی نظرم دور نمیشن چرا تو و یادت از زندگی من بیرون نمیرید ؟ تو که خودت رفتی حداقل خاطراتت رو هم با خودت میبردی تا من وقت و بی وقت با بهانه و بی بهانه به یادشون نیفتم ! اصلا چرا انقدر خوب بودی ؟ چرا مثل بقیه نبودی؟ چرا فقط به فکر خوش گذرونی و دو روز حال کردن نبودی ؟ چرا انقدر اهل مراعات بودی ؟ چرا انقدر خوب بودی ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

به ساعت نگاه میکنم ۲۲:۱۰ یاد اون شب که میفتم نا خوداگاه سردم میشه بلند میشم پنجره رو میبندم و این دفعه جدا میرم که بخوابم ! مامان زنگ میزنه فهمیده به مامان زهرا زنگ نزدم و کلی شاکی و عصبانیه خیالشو راحت میکنم که میخوام بخوابم اگه بذارین !! نمیدونم خوابم یا نه احساس میکنم بیدارم ولی متوجه نیستم دو رو برم چه خبره . صدای زنگ اس ام اس میاد ، یادم رفته سایلنت کنم و واقعا عصبانیم ! مطمئنم آناهیاتاست مثلا میخواد بگه آجو نترسیا ! کاری داشتی بزنگ ما بیداریم ! یا مثلا مزه بریزه و بگه یه شب تنهایی بی جنبه بازی درنیاری ! گوشی رو باز میکنم شماره آشناست بی نهایت آشناست نه اشتباه میکنم از این که اینقدر ساده دلم عصبانی میشم میخوام بازش کنم و بخونم اما جرئت نمیکنم اگه .... دوباره خودمو لعنت میکنم و شستمو روی دکمه ی وسط گوشی فشار میدم قلبم تند تند میزنه متن اس ام اس : از وقتی تو نیستی آن قدر همه چیز کند و طولانی است که یلدا برایم ارزشی ندارد ! بعد از تو از این شبهای طولانی و تمام نشدنی زیاد داشتم با این حال یلدات مبارک  و در آخر ...آب آلبالو...

کی داره با من شوخی میکنه ؟ آب آلبالو اسم رمز ما بود رمز بین من و تو ، فقط من و تو! محرمانه بود !یادت که نرفته ! پس این ابلهی که داشت با من بازی میکرد کی بود ؟ یه بار دیگه به شماره نگاه میکنم بعدش به متن مسیج بعدش به اسم رمز دوباره شماره مغزم قفل کرده به شدت ! نمیخوام مثل فیلما فکر کنم که دارم خواب میبینم اما خوب این چیزی بود که تو واقعیت هم امکان وقوعش برابره صفر مطلقه ! گوشی رو خاموش میکنم و دوباره روشن میکنم و با خودم میگم بیچاره دیوانه شدی ! توهم توهم توهم همش توهم و خیال !  گوشی که روشن بشه اثری از اون پیام نیست و تو یه دیوانه ی متوهمی ! اما نه سر جاش بود وای خدا ! مگه میشه باور کنم همین امشب درست همین امشب که من در بینهایتی از رویا و افسوس و خاطره فرو رفته بودم تو دوباره خودتو به من نشون دادی فکر میکنم که حتما دستت خورده و اشتباهی فرستادی ولی پس اسم رمز چی ؟؟!! معنی این کارت چی بود ؟ چی میخواستی بگی ؟ میخواستی بگی به یاد من هستی ؟ خوب نیستی میدونم ! میخواستی بگی هنوز شماره ی من توی موبایلت سیوه ؟ میخواستی بگی تو هم امشب به یاد یلدای پارسال و چند روز بعدش و اون شب تاریخی و بستنی میوه ای و اون کاپشن گشاد مسخره بودی ؟ چی میخواستی؟ اصلا اون متنی که نوشتی یعنی چی ؟ طوری نوشته بودی که یه لحظه شک کردم . این من بودم که رفتم یا تو ؟ بعد فکر میکنم ... نه تو بودی که رفتی پس این نوشته ؟ این مسیج ؟ دستم رو روی دکمه ی پاور فشار میدم و نگه میدارم و سرم رو توی بالش فرو میبرم و چشمامو میبندم در حالی توی مغزم انگار کوس جنگ جهانی سوم زده شده آشوب و بلوا و صداهای مبهم و....حالا من باید چی کار کنم ؟ خوشحال باشم یا ناراحت ؟ بخندم یا گریه کنم ؟

ساعت که ندارم بلند میشم میرم بیرون به ساعت نگاه میکنم ۴:۳۰ صبح است من تقریبا ۶ ساعت بی حرکت افتاده بودم بدون این که لحظه ای بخوابم تموم اون مدت رو فکر کردم که باید چی کار کنم ؟ هنوز هم دارم فکر میکنم باید چی کار کنم و بعد از اون شب دیگه جرئت نکردم دوباره دکمه ی پاور گوشی رو فشار بدم ..!!!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 1:39  توسط AIDA  |